مردي جان خود را با شنا كردن از ميان جريان خروشان و سهمگين رودخانه اي به خطر انداخت و پسر بچه اي را از مرگ حتمي نجات داد.
پسر بچه پس از غلبه بر اضطراب از غرق شدن رو به مرد كرد و گفت: از اينكه مرا نجات دادي متشكرم.
مرد به چشمان پسر بچه نگاه كرد و گفت:تشكر لازم نيست:اطمينان حاصل كن كه جانت ارزش نجات دادن را داشت!!!
نوسنده : نامعلوم
شاید در گاهنامه ها داستان گفته بشه، شاید یک خبر علمی نوشته بشه، شاید یک فیلم نقد بشه و شاید هزاران چیز دیگر.
اما دوست دارم گاهنامه اول رو با یک حکایت جالب و ایرانی شروع کنم.
حکایت کریم خان زند و درویش
درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور میكرد.
چشمش به شاه افتاد با دست اشارهای به او كرد. كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.
كریم خان گفت: این اشارههای تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم. آن كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه میخواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه میخواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد.
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشارههایی به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست.
در تاریخ يكشنبه ۱۴ شهريور ۱۳۸۹
در تاریخ يكشنبه ۱۴ شهريور ۱۳۸۹
در تاریخ چهارشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۹
در تاریخ چهارشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۸۹
در تاریخ سه شنبه ۹ شهريور ۱۳۸۹