• کاربران جاری: 2 نفر
  • بازدید های امروز: 6 مرتبه
  • بازدید های دیروز: 56 مرتبه
  • مجموع بازدید ها: 12935 مرتبه
  • وبتاک

    آرشیو مطالب درد دل

    صدايم كم است اما ميگويم : خدا صبرتان دهد

    دوشنبه ۸ شهريور ۱۳۸۹
    pakistan-floodهميشه دوست داشتم از شادي بنويسم و هيچوقت سراغ دردها نرم ولي توي اين شبهاي قدر و حال و هواي معنوي جا داره كمي هم به فكر مردمي كه توي پاكستان در اثر سيل اخير كشته و آواره شدند باشيم. چيزي براي گفتن ندارم ولي اميدوارم حداقل يك گام كوچك در راستاي اطلاع رساني اين فاجعه برداشته باشم.
    ممنون از حاج محمد عزيز كه با نوشته‌هاي تاثيرگذارش نكته‌اي به اين بزرگي رو به ما يادآوري كرد.

    یاد گذشته های نه چندان دور بخیر

    شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸
    وقتی اولین وبلاگم رو راه انداختم اصلا نمیدونستم دامنه اینترنتی چی هست؟!!! اصلا توی حال و هوای خودم نبودم. سالهای اول راه اندازی پرشین بلاگ بود که با وبلاگ نویسی آشنا شدم. بعد از چندماه کوچ کردم به بلاگفا و یه بلاگ راه انداختم که حدود دو سال داشتم توش مینوشتم. خیلی دوران خوبی بود. میشه گفت بهترین دوران زندگی مجازیم. دوستان بی شیله پیله که همه چیشون وبلاگشون بود. دوستانی که وقتی یه پستی رو آپدیت میکردی براشون پیج رنک بلاگت مهم نبود. براشون زیبایی وبلاگت مهم نبود. براشون تعداد نظراتت مهم نبود. براشون آمار بازدیدت مهم نبود. فقط همین رابطه دوستی براشون مهم بود که بیان و به احترام پست یک مطلب برات نظر بدن. نظری که اگر نبود شاید هیچ وبلاگی حتی یک ماه هم دووم نمیاورد. دو سال نوشتم و بهترین دوران عمر مجازیم رو سپری کردم. امروز بعد از چندسال دوباره سری به اونجا زدم. خدا رو شکر که بلاگم روی دامین شخصی نبود و روی بلاگفا ساخته بودمش وگرنه دیگه خاطره ای نداشتم. امروز به بهانه آخر سال یه سری بهش زدم و داشتم کامنت هاش رو میخودندم. به وبلاگ هایی که توی قسمت لینکستان درج کرده بودم سر میزدم که دیدم عمر بیشترشون تموم شده و نویسنده هاشون خداحافظی کردن و رفتن. کمی دلم گرفت. آخه تمام خاطره ها اونجاست. البته باید نیمه پر لیوان رو هم ببینم که بعضی وبلاگها هنوز هم داشتن آپدیت میشدن و خیلی با ذوق و شوق هم آپدیت میشدن درست مثل قدیما!!! اگر بخوام از بحث اینترنت بیام بیرون یه سری هم به برگه های دوران مدرسه زدم. دوران خوش راهنمایی. دورانی که هنوز هم تمام برگه های امتحان، گروه بندی ها و هرچیزی که از اون دوران دارم رو نگه داشتم و گهگاهی یه نگاهی بهشون میندازم. شاید چندسال دیگه درباره این پستم بنویسم و از الان به عنوان یک خاطره یاد کنم ولی خوبه که انسان قدر لحظاتش رو بدونه. امروز روز آخر سال 88 هستش و به همه توصیه میکنم یه سری به آرشیوهای قدیمیشون بزنن و خاطرات قدیم رو مرور کنن. لذتی که توی مرور خاطرات هست رو هیچ جای دیگه نمیتونید پیدا کنید.

    حاجی فیروز یا حاجیه فیروزه؟

    جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸
    دیروز که داشتم از محل کار برمیگشتم دیدم یه پسر نوجوان حدودا 16 ساله داره با تنبک آهنگ میزنه و یه دختر کوچولو که بهش میخورد 10 ساله باشه، با صورتی سیاه کرده و شبیه حاجی فیروز جلوی ماشین ها میرقصه و پول جمع میکن. از دیدن این صحنه دلم به درد اومد ولی کاری نمیتونستم بکنم جز اینکه امروز بیام و این پست رو منتشر کنم. نمیدونم اینها جزو بچه های گروه های تکدی گری بودند یا خودشون داشتند این کار رو میکردند ولی هرکسی که این صحنه رو میدید روی لبش یه لبخند تلخ می افتاد. لبخندی که مجبور بود به اون بچه نشون بده و دلی که توی دلش میسوخت. امیدوارم دیگه بچه ای رو سر چهارراه نا نبینیم.